فارسی دوم · درس ۱۵
دیکتهٔ درس ۱۵ فارسی دوم: نوروز
- ۶جملهٔ دیکته
- ۸۶کلمهٔ املایی
- ۶۸کلمه با حرف همصدا
دیکتهٔ درس ۱۵ فارسی دوم: نوروز — nikipoo.ir/dikteyar
جملههای دیکتهٔ شب
هر جمله را آرام و تکهتکه بخوانید؛ کودک روی دفترش بنویسد.
- نوروز جشن آغاز بهار است.
- ما سفرهی هفتسین را چیدیم.
- سیب و سنجد و سبزه روی سفره است.
- شب عید خانهتکانی کردیم.
- بزرگترها به کوچکترها عیدی میدهند.
- در نوروز به دیدوبازدید میرویم.
کلمههای با حرف همصدا
اینها همان کلمههاییاند که در دیکته بیشتر غلط میشوند؛ حرف همصدا رنگی است. پیش از دیکته با هم بخوانیدشان.
س ص ث سه حرف، یک صدا: «س» · ۲۳ کلمه
- نخستین
- فصل
- سرسبزی
- سفرهی
- سبزه
- سرکه
- سماق
- سمنو
- سنجد
- سیب
- سیزدهبهدر
- درستکار
- ستمکار
- ستم
- گرسنگان
- خستگان
- گوسفند
- ستاره
- وسایلی
- سفره
- رسمهای
- مراسم
- سهشنبه
ز ذ ض ظ چهار حرف، یک صدا: «ز» · ۱۲ کلمه
- نوروز
- زیباییهای
- ظرف
- دیدوبازدید
- بزرگترها
- زیارتی
- درگذشتگان
- ظلم
- ورزشکار
- زنده
- پاکیزه
- برگزار
ت ط دو حرف، یک صدا: «ت» · ۱۰ کلمه
- طبیعت
- خانهتکانی
- شرکت
- کوچکترها
- آمادهتر
- خدمتکار
- تشنگان
- خفتگان
- فرشته
- خاطرات
ه ح دو حرف، یک صدا: «ه» · ۱۰ کلمه
- جهان
- هزاران
- تحویل
- هفتسین
- لحظهای
- کهنه
- شهیدان
- تفریحی
- لحظهی
- چهارشنبه
ق غ دو حرف، یک صدا: «ق» · ۴ کلمه
- آغاز
- قرآن
- تخممرغهای
- قرمزی
ا ع صدای آغازی «ا» یا «ع» · ۹ کلمه
- اولین
- ایرانیان
- عید
- شروع
- اعضای
- اخلاق
- شمعهای
- عیدی
- جمعه
کلمههای دیگر درس
- جدید
- جشن
- فروردین
- نیکوکاری
- خانواده
- خداوند
- آینه
- شنا
- شادابی
- آباد
- نیکوکار
- مددکار
- دیدگان
- شنوندگان
- دونده
- یکدیگر
- یکشنبه
- پنجشنبه
متن کامل درس «نوروز»
مردم جهان، اوّلین روز سال جدید خود را جشن میگیرند. همهی این جشنها زیبا هستند.
در کشور ما روز اوّل فروردین، نخستین روز سال نو است. این روز را «نوروز» میگویند.
نوروز آغاز فصل سرسبزی و زیباییهای طبیعت است.
هزاران سال است که ما ایرانیان عید نوروز را جشن میگیریم.
مردم ما پیش از نوروز، خانهتکانی میکنند، در جشن نیکوکاری شرکت میکنند و برای تحویل سال، سفرهی هفتسین میچینند. تحویل سال، لحظهای است که سال کهنه به پایان میرسد و سال نو شروع میشود.
در این هنگام همهی اعضای خانواده کنار سفرهی هفتسین مینشینند و دعا میخوانند و از خداوند میخواهند که اخلاق آنها را خوب و خوبتر کند.
بیشتر مردم میهن ما در سفرهی هفتسین، قرآن، آینه، شمعهای روشن و هفت چیز میگذارند که نام آنها با «س» شروع میشود. این هفت چیز سبزه، سرکه، سماق، سمنو، سنجد، سیر و سیب هستند.
بعضی در سفرهی هفتسین، تخممرغهای رنگ کرده، گل و شیرینی هم میگذارند. همچنین، ظرف آبی میگذارند که ماهی کوچک قرمزی در آن شنا میکند.
در نوروز، مردم به دید و بازدید یکدیگر میروند. بزرگترها به کوچکترها عیدی میدهند.
در این روزها، مردم به جاهای زیارتی، آرامگاه شهیدان و درگذشتگان نیز میروند.
جشن نوروز باعث شادابی ما میشود و ما را برای کار و کوشش و ساختن ایرانی آزاد و آباد، آمادهتر میکند.
عمونوروزبخوان و بیندیش
پیرمرد بالای تپّه، رو به دروازهی شهر ایستاد. نفس نفس میزد. با خودش گفت: «من دیگر خیلی پیر شدهام!» آن وقت کلاه نمدی را دوباره روی سرش گذاشت، شال کمرش را محکم کرد و به طرف شهر روانه شد.
بلبلها با دیدنش شروع کردند به آوازخواندن. آنها اوّلین کسانی بودند که از آمدن بهار باخبر میشدند. عمونوروز نفس عمیقی کشید، دستی برای بلبلها تکان داد و گفت: «باشد، باشد؛ حرفم را پس میگیرم! آنقدرها هم پیر نشدهام. حالا زود باشید بروید توی شهر و به همه بگویید که بهار آمده است.»
عمونوروز هرسال، روز اوّل بهار میآمد. همهی مردم میدانستند که پیرمرد از راه دوری میآید. میدانستند که خسته است. بههمیندلیل، صبح خیلی زود از خواب بیدار میشدند، جلوی خانهشان را آب و جارو میکردند و با لباسهای نو، دم در میایستادند. میدانستند عمونوروز خیلی وقت ندارد، باید به همه سر بزند امّا هر کسی دوست داشت عمونوروز، در سال نو، چند لحظهای مهمان خانهاش باشد؛ میگفتند: «قدمش خیر و برکت میآورد.»
پیرمرد تا جایی که وقت داشت، به مردم سر میزد. دهنش را با نقل و نبات شیرین میکرد و به صاحبخانه عیدی میداد و میرفت؛ ولی برای خوردن صبحانه، خانهی هیچکسی نمیماند. همه میدانستند که او برای صبحانه، به خانهی خواهرش میرود؛ به خانهی ننهسرما.
پیرزن چشمبهراهش بود. تمام سال را منتظر میماند تا روز اوّل بهار، برادرش از راه برسد و او را ببیند. باید صبح زود از خواب بیدار میشد و حیاط کوچک خانهاش را آبوجارو میکرد و سماورش را روشن میکرد. بعد هم درآوردن لباسهای نو از توی صندوقچه، حنا بستن به موها و ناخنها، چیدن سفرهی هفتسین و آماده کردن آجیل و شیرینی و… .
این کارها برای او کمی سخت و وقتگیر بود امّا پیرزن از شوق دیدن برادرش، همهی این کارها را تندتند انجام میداد. آنوقت لباس قرمز و پرچینش را میپوشید و آخر از همه، قالیچهاش را پهن میکرد و تکیه میداد به بالشها. آنقدر منتظر برادرش مینشست که از انتظار خسته میشد و خوابش میبرد.
پیرزن امسال هم مثل هر سال، صبح زود بیدار شده بود. نشست و به بالشها تکیه داد، با خودش گفت: «اینبار دیگر نباید بخوابم. حالا چایی هم دم نمیکنم تا وقتی آمد، چای تازه دم به او بدهم.»
ننهسرما همینطور که زیر آفتاب ملایم بهار نشسته بود، چشمهایش کمکم گرم شد و خوابش برد. طولی نکشید که عمونوروز از راه رسید. به باغچهی مرتّب و گلکاری شدهی ننهسرما نگاهی انداخت، یک شاخه گل همیشهبهار چید و به طرف او رفت.
ای خواهر! دوباره خوابت برده!
پیرمرد دلش نیامد خواهرش را بیدار کند. آرام، روی نوک پنجه، از پلّهها بالا رفت و روی قالیچه نشست. خودش چای را دم کرد و با نقل و شیرینی خورد. بعد هم از توی سینی میوه، یک پرتقال برداشت، دو قسمت کرد؛ یک قسمتش را خورد و قسمت دیگرش را برای خواهرش گذاشت. کمی منتظر نشست؛ ولی خواهرش که از اینهمه کار، حسابی خسته شده بود، بیدار نشد که نشد!
عمونوروز نگاهی به خورشید انداخت. خیلی دیر شده بود. داشت ظهر میشد و او باید میرفت تا آمدن بهار را به گوش مردم شهرها و روستاهای دیگر برساند. مثل سالهای گذشته، آرام، گل همیشهبهار را کنار بالش خواهرش گذاشت و آهسته بیرون رفت.
پیرزن که بیدار شد، دید قوری روی سماور است و کسی با استکان، چای خورده و یک شاخه گل همیشهبهار برای او چیده است. فهمید که امسال هم وقتی خوابش برده، عمونوروز آمده و رفته است. خیلی دلش سوخت! برای دیدن برادرش، باید یک سال دیگر صبر میکرد.
متن از کتاب فارسی دوم (کد ۲۰۳، چاپ ۱۴۰۵)، سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی. شعرها و تمرینهای کتاب اینجا نیامدهاند.
خانواده
سیب
ظرف
گوسفند
ستاره