فارسی دوم · درس ۹
دیکتهٔ درس ۹ فارسی دوم: زیارت
- ۶جملهٔ دیکته
- ۷۲کلمهٔ املایی
- ۵۲کلمه با حرف همصدا
دیکتهٔ درس ۹ فارسی دوم: زیارت — nikipoo.ir/dikteyar
جملههای دیکتهٔ شب
هر جمله را آرام و تکهتکه بخوانید؛ کودک روی دفترش بنویسد.
- زینب به زیارت حرم رفت.
- کبوترها در حیاط حرم دانه برمیچیدند.
- زینب مقداری گندم ریخت.
- صدای اذان مغرب بلند شد.
- پدر وضو گرفت و نماز خواند.
- مادر در آشپزخانه غذا پخت.
کلمههای با حرف همصدا
اینها همان کلمههاییاند که در دیکته بیشتر غلط میشوند؛ حرف همصدا رنگی است. پیش از دیکته با هم بخوانیدشان.
س ص ث سه حرف، یک صدا: «س» · ۶ کلمه
- گلدستهها
- سخن
- راستگو
- سهراب
- صبح
- بسیاری
ز ذ ض ظ چهار حرف، یک صدا: «ز» · ۱۶ کلمه
- زیارت
- زینب
- گذاشت
- رضا
- زمین
- اذان
- وضوخانه
- وضو
- نماز
- نمازخانه
- آشپزخانه
- پدربزرگ
- خوشمزه
- ظهر
- آرزو
- زیباترین
ت ط دو حرف، یک صدا: «ت» · ۶ کلمه
- تماشا
- کبوتر
- کتابخانه
- ترش
- نقطه
- وسط
ه ح دو حرف، یک صدا: «ه» · ۸ کلمه
- حرم
- مشهد
- خوشحالی
- مهربانی
- حسین
- محمد
- راهرو
- پرهای
ق غ دو حرف، یک صدا: «ق» · ۸ کلمه
- چلچراغهای
- قبول
- مقداری
- مغرب
- وقت
- دقت
- خوشاخلاق
- کلاغ
ا ع صدای آغازی «ا» یا «ع» · ۸ کلمه
- ایستاده
- جمعیت
- جمع
- اول
- موقع
- عباس
- ساعت
- ابری
کلمههای دیگر درس
- داخل
- نورباران
- گلاب
- شانهاش
- گوشهای
- برمیچیدند
- چادرش
- گندم
- خریده
- آرامی
- فراموش
- گلخانه
- داروخانه
- چاپخانه
- درنده
- گرگ
- ریشه
- شکوفه
- پرندگان
- دنیا
متن کامل درس «زیارت»
زینب داخل حرم ایستاده بود. چلچراغهای بزرگ، همهجا را نورباران کرده بودند. بوی گلاب میآمد. همه دعا میخواندند.
زینب هم داشت زیر لب دعا میکرد که مادرش با مهربانی دست بر شانهاش گذاشت و گفت: «قبول باشد! بیا برویم و کبوترهای حرم را تماشا کنیم.» آنوقت دست او را گرفت و آن دو با هم از میان جمعیت بیرون رفتند.
زینب دهها کبوتر را دید که گوشهای جمع شده بودند و دانه برمیچیدند. او از زیر چادرش، مقداری گندم بیرون آورد و گفت: «مادر دوست دارم هر وقت به مشهد میآیم، به کبوترهای امام رضا (ع) دانه بدهم. این گندمها را مادربزرگ برایم خریده است.» بعد دانهها را به آرامی بر زمین پاشید.
کبوترها دستهدسته به زینب نزدیک شدند. زینب میخواست از خوشحالی بال دربیاورد. چیزی نگذشت که صدای اذان از گلدستهها بلند شد.
مادر گفت: «زینب جان، اذان مغرب را گفتند. بهتر است به وضوخانه برویم، وضو بگیریم و نمازمان را اوّل وقت بخوانیم.»
زینب نماز خواندن در حرم امام رضا (ع) را هرگز فراموش نمیکند.
کی بود؟ کی بود؟بخوان و بیندیش
ننهگلی در خانه نبود. سوگلی که تنها مانده بود، اطرافش را نگاه کرد. کم کم حوصلهاش سر رفت. بعد فکری کرد و با خود گفت: «خوب است اتاق را برای ننه جانم، ننهی مهربانم، تمیز کنم تا وقتی برمیگردد، خوشحال شود.» آنوقت شروع به کار کرد. اینجا را جارو کشید، آنجا را جارو کشید. بعد هم رفت تا طاقچه را دستمال بکشد که ناگهان دستش به کاسهی چینی خالهنگین خورد. کاسه افتاد و شکست. سوگلی به تکّههای کاسه نگاه کرد و خیلی غصّه خورد. خالهنگین دیروز این کاسه را پر از آش کرده و برایش فرستاده بود. به قول مادر، کاسه امانت بود. سوگلی تندتند تکّههای کاسه را جمع کرد و یک گوشه پنهان کرد تا وقتی مادر میآید، آنها را نبیند و با او دعوا نکند. در این فکر بود که ننهگلی از راه رسید. سوگلی سلام کرد. بعد هم دوید و بالای پلّه نشست تا ننهجانش او را نبیند. میترسید اگر او را نگاه کند، همه چیز را بفهمد. در این وقت صدایی شنید. سرش را بالا گرفت و روی دیوار، خروس خالهنگین را دید. خروس هم سوگلی را دید و فهمید که برای او اتّفاقی افتاده است. پس بالش را به هم زد، نوکش را باز کرد و گفت:
«سوگلی، لپت گلی، قوقولیقوقو، قوقولیقوقو! خندهی رو لبت کو؟»
سوگلی خروس را دید ولی چیزی نگفت. آهی کشید و سرش را پایین انداخت. خروس هم ناراحت شد و همان بالا روی دیوار نشست. نه بال زد و نه قوقولیقوقو کرد.
کلاغی که داشت توی آسمان پرواز میکرد، خروس را روی دیوار دید. پایین پرید. روی درخت نشست و گفت: «تاجت چینچین، بالت رنگین، چرا نوکت را بستی؟ چرا اینجا نشستی؟»
خروس به سوگلی اشاره کرد. کلاغ به سوگلی نگاه کرد. بعد صدایش را بلند کرد و گفت: «سوگلی، لپت گلی، قاروقاروقار، چرا نشستی غصّهدار؟»
سوگلی به کلاغ نگاه کرد ولی چیزی نگفت. دوباره آهی کشید و سرش را پایین انداخت. کلاغ هم مثل خروس ناراحت شد. همانجا روی درخت نشست. نه بال زد و نه قارقار کرد. کلاغ و خروس با هم گفتند: «سوگلی، حرف بزن، شاید ما بتوانیم کاری کنیم که تو اینقدر غصّه نخوری.»
سوگلی گفت: «آمدم طاقچه را دستمال بکشم، کاسهی خالهنگین که روی طاقچه بود، افتاد و شکست. نه یک تکّه، نه دو تکّه، صد تکّه شد. حالا نمیدانم جواب خالهنگین را چه بدهم!»
کلاغ که روی پلّهی پایین بود، گفت: «به خالهنگین بگو کلاغ آمد، پرید و پرید. به طاقچه رسید. یک تکّه نان توی کاسه بود. نوک زد نان را بردارد که کاسه افتاد و شکست.»
سوگلی خوشحال شد و خندید. یک پلّه پایین آمد و کلاغ را بوسید. میخواست یک پلّهی دیگر پایین برود که ایستاد و به کلاغ گفت: «ولی تو که توی اتاق نپریدی. کاسهی خالهنگین را ندیدی. توی کاسه نانی نبود. کاسه را تو نشکستی. من بودم و من شکستم.»
سوگلی این را گفت و همانجا نشست. خروس خالهنگین که تا حالا ساکت بود، بالش را به هم زد و گفت: «سوگلی به خالهنگین بگو در باز بود. خروس از لب دیوار پرید. دوید و دوید، به اتاق رسید. کاسه را روی طاقچه دید. بالای طاقچه پرید. ناگهان کاسه افتاد و شکست.»
سوگلی به خروس نگاه کرد. خوشحال شد. خندید و پایین پرید. به پلّهی آخر رسید. خروس را بغل کرد و بوسید. بعد هم به طرف در رفت تا پیش خالهنگین برود و بگوید که خروس کاسه را شکسته است ولی تا به در رسید، خنده از لبش پرید. ایستاد و گفت: «تاج تو چینچین، بال تو رنگین، تو که به اتاق نیامدی، کاسهی خالهنگین را ندیدی و آن را نشکستی. من بودم و من شکستم. نه این را میگویم، نه آن را.»
کلاغ و خروس گفتند: «پس چه میگویی؟»
سوگلی گفت: «میگویم خالهنگینجان! خالهی مهربان! اتاق را جارو میکردم. خواستم طاقچه را دستمال بکشم که دستم به کاسهی شما خورد. کاسهی شما غلتید، افتاد و شکست.»
ننهگلی که همه چیز را دیده و شنیده بود، از اتاق بیرون آمد. سوگلی را صدا زد. سوگلی دوید. از پلّهها بالا رفت. توی دست ننهگلی دو تا شاخهی گل بود. یکی را به سوگلی داد و گفت: «این برای دخترم سوگلی که دوست دارد راست بگوید. این هم برای خالهنگین که سوگلی خانم برایش ببرد و از او معذرتخواهی کند.»
سوگلی خندید. با شاخهی گل از پلّهها پایین آمد تا به خانهی خالهنگین برود و همه چیز را بگوید.
کلاغ پرید و گفت: «قاروقاروقار، صد آفرین!»
خروس هم پر زد و نشست بالای دیوار و گفت: «قوقولیقوقو! هزار آفرین به دختر خوب و نازنین.»
متن از کتاب فارسی دوم (کد ۲۰۳، چاپ ۱۴۰۵)، سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی. شعرها و تمرینهای کتاب اینجا نیامدهاند.
گندم
پدربزرگ
گرگ
ساعت
ریشه
کلاغ