فارسی دوم · درس ۱۲
دیکتهٔ درس ۱۲ فارسی دوم: فردوسی
- ۶جملهٔ دیکته
- ۶۳کلمهٔ املایی
- ۵۸کلمه با حرف همصدا
دیکتهٔ درس ۱۲ فارسی دوم: فردوسی — nikipoo.ir/dikteyar
جملههای دیکتهٔ شب
هر جمله را آرام و تکهتکه بخوانید؛ کودک روی دفترش بنویسد.
- فردوسی شاعر بزرگ ایران است.
- آرامگاه فردوسی در توس است.
- شاهنامه کتاب باارزشی است.
- رستم پهلوان شاهنامه است.
- فردوسی زبان فارسی را زنده نگه داشت.
- ما به شاعران میهن احترام میگذاریم.
کلمههای با حرف همصدا
اینها همان کلمههاییاند که در دیکته بیشتر غلط میشوند؛ حرف همصدا رنگی است. پیش از دیکته با هم بخوانیدشان.
س ص ث سه حرف، یک صدا: «س» · ۱۱ کلمه
- فردوسی
- فاصلهی
- صحبت
- رستم
- اثری
- پارسال
- صبح
- مسابقهی
- مسافرت
- نویسندگان
- روستای
ز ذ ض ظ چهار حرف، یک صدا: «ز» · ۱۲ کلمه
- گذشته
- زیارت
- نزدیکی
- باارزشی
- بزرگترین
- زبان
- زنده
- بهجز
- بزرگتر
- زیباتر
- زیباترین
- منظرهای
ت ط دو حرف، یک صدا: «ت» · ۶ کلمه
- توس
- برگشتن
- دورتر
- دورترین
- تلویزیون
- ترتیب
ه ح دو حرف، یک صدا: «ه» · ۱۵ کلمه
- خواهرم
- مشهد
- آرامگاه
- راهنما
- زحمت
- شاهنامه
- پهلوانان
- پهلوان
- خداحافظی
- هنگام
- هفتهی
- میهن
- احترام
- هواپیما
- محلی
ق غ دو حرف، یک صدا: «ق» · ۵ کلمه
- قدیمی
- قرار
- قول
- برق
- آغاز
ا ع صدای آغازی «ا» یا «ع» · ۹ کلمه
- شاعر
- جمعیت
- عظیم
- بعضی
- تعریف
- علمی
- شاعران
- امامزاده
- الفبا
کلمههای دیگر درس
- دربارهی
- پدید
- دانشمند
- هوش
- دریاچهی
متن کامل درس «فردوسی»
سال گذشته با پدر، مادر و خواهرم به زیارت امام رضا (ع) رفته بودیم.
پدرم گفت: «در نزدیکی مشهد، شهر قدیمی توس، آرامگاه فردوسی، شاعر بزرگ ایران قرار دارد. خوب است برویم و آنجا را هم ببینیم.»
چند روز بعد، به توس رفتیم. فاصلهی مشهد تا شهر توس زیاد نبود. وقتی به آرامگاه فردوسی رسیدیم، جمعیت زیادی را در آنجا دیدیم. یک نفر راهنما برای ما صحبت کرد. او میگفت: «فردوسی سی سال زحمت کشید تا شاهنامه را نوشت. شاهنامه کتاب باارزشی است که در آن داستانهای زیادی دربارهی ایران و پهلوانان آن میخوانیم. رستم بزرگترین پهلوان داستانهای شاهنامه است. فردوسی این داستانها را جمع کرد و اثری بسیار عظیم به شعر پدید آورد تا زبان فارسی را که ما امروز با آن حرف میزنیم، زنده نگه دارد.»
راهنما شعرهایی از شاهنامه خواند و با ما خداحافظی کرد. هنگام برگشتن از توس، پدرم قول داد بعضی از داستانهای شاهنامه را برایم تعریف کند.
یک کلاغ، چهل کلاغبخوان و بیندیش
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. جوجهکلاغی بود که هنوز پرواز را خوب یاد نگرفته بود. یک روز مادرش، یعنی ننهکلاغ، میخواست به دنبال غذا برود. قبل از رفتن به او گفت: «از لانه بیرون نیا تا من برگردم!»
جوجهکلاغ حرف مادرش را گوش نکرد. وقتی او رفت، جستی زد و از لانه به روی شاخهی درخت پرید. بعد از شاخهی درخت به روی زمین پرید. سپس دوباره جست زد و روی درخت نشست. وقتی دید جستوخیز کردن را بلد است، خیلی خوشحال شد. خیال کرد که پرواز کردن هم به همین راحتی است. بالهایش را باز کرد و خواست از روی درخت به پرواز درآید، امّا چند بال که زد، دیگر نتوانست پرواز کند و با سر، توی بوتههای خار افتاد. آنوقت هر کاری کرد، نتوانست از توی خارها بیرون بیاید.
اتّفاقاً کلاغی از آنجا میگذشت. چشمش که به جوجهکلاغ افتاد، با خودش گفت: «چه کنم؟ چه نکنم؟ بروم بقیه را خبر کنم!»
بعد، بال زد و رفت به کلاغ دومی و سومی و چهارمی و پنجمی رسید و گفت: «چه نشستهاید که جوجهی ننهکلاغ توی خارها افتاده!»
کلاغ پنجمی بال زد و رفت به کلاغ ششمی و هفتمی و … دهمی رسید و گفت: «چه نشستهاید که جوجهی ننهکلاغ، توی خارها افتاده و زبانم لال، حتماً نوکش هم شکسته!»
کلاغ دهمی اشکش درآمد. پر زد و رفت به کلاغ یازدهمی و دوازدهمی و… بیستمی رسید و گفت: «چه نشستهاید که جوجهی ننهکلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و زبانم لال، حتماً بالش هم شکسته!»
کلاغ بیستمی دو بالش را توی سر خودش زد و پر کشید. به کلاغ بیستویکمی و بیستودومی و… بیستونهمی رسید و گفت: «چه نشستهاید که جوجهی ننهکلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و زبانم لال، حتماً پرهایش هم ریخته!»
کلاغ بیستونهمی قارقاری کرد و پر زد و رفت تا به کلاغ سیامی و سیویکمی و سیودومی و… چهلمی رسید و گفت: «چه نشستهاید که جوجهی ننهکلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و پرهایش ریخته و زبانم لال، دیگر زنده نیست!»
کلاغ چهلمی چنان قارقاری کرد که نگو و نپرس! پر زد و رفت و همهی کلاغها را جمع کرد و به دنبال خودش راه انداخت تا به لانهی ننهکلاغ بروند و به او سرسلامتی بدهند.
چهل تا کلاغ پر زدند و به سراغ ننهکلاغ رفتند امّا هنوز به لانهی او نرسیده بودند که جوجهکلاغ را دیدند که توی خارها گیر کرده بود و ننهکلاغ داشت او را بیرون میکشید.
کلاغها، قارقارکنان و با تعجّب به هم نگاه کردند. کلاغ چهلمی گفت: «اینکه جوجهکلاغ است! نوکش نشکسته، بالش نشکسته، پرهایش نریخته، زنده است و توی خارها گیر کرده!»
کلاغ پنجمی گفت: «من خیال کردم نوکش شکسته!»
کلاغ دهمی گفت: «من خیال کردم بالش شکسته!»
کلاغ بیستمی گفت: «من خیال کردم پرهایش ریخته!»
کلاغ بیستونهمی گفت: «من خیال کردم از بین رفته!»
آن وقت هر چهل کلاغ به ننهکلاغ کمک کردند که جوجهاش را از توی خارها بیرون بکشد. بعد هم به هم قول دادند دربارهی آن چیزی که آگاهی ندارند، حرفی نزنند، تا خبرها «یک کلاغ، چهل کلاغ» نشود.
متن از کتاب فارسی دوم (کد ۲۰۳، چاپ ۱۴۰۵)، سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی. شعرها و تمرینهای کتاب اینجا نیامدهاند.
زبان
تلویزیون
هواپیما