فارسی دوم · درس ۷
دیکتهٔ درس ۷ فارسی دوم: دوستان ما
- ۶جملهٔ دیکته
- ۸۹کلمهٔ املایی
- ۶۳کلمه با حرف همصدا
دیکتهٔ درس ۷ فارسی دوم: دوستان ما — nikipoo.ir/dikteyar
جملههای دیکتهٔ شب
هر جمله را آرام و تکهتکه بخوانید؛ کودک روی دفترش بنویسد.
- کشاورز گندمهای قشنگی کاشته است.
- نانوا نان خوشمزهای پخته است.
- رفتگر خیابان را پاکیزه میکند.
- باغبان پرتلاش گل میکارد.
- بنا خانهی ما را ساخته است.
- پلیس راهنمایی و رانندگی به ما کمک میکند.
کلمههای با حرف همصدا
اینها همان کلمههاییاند که در دیکته بیشتر غلط میشوند؛ حرف همصدا رنگی است. پیش از دیکته با هم بخوانیدشان.
س ص ث سه حرف، یک صدا: «س» · ۱۴ کلمه
- ساخته
- سرسبز
- سختکوشی
- سپاسگزاری
- سبزیفروش
- داروساز
- کلیدساز
- سرود
- کثیف
- سیمان
- سبزی
- سفرهی
- گرسنه
- سیمین
ز ذ ض ظ چهار حرف، یک صدا: «ز» · ۱۰ کلمه
- کشاورز
- خوشمزهای
- پاکیزهای
- منظمی
- نظم
- نزدیک
- خوشمزه
- ظالم
- رمز
- نوروزی
ت ط دو حرف، یک صدا: «ت» · ۱۵ کلمه
- کاشته
- پخته
- رفتگر
- پرتلاش
- مرتبی
- ترتیب
- بانشاطی
- پرت
- تمیز
- تفاوت
- دفتر
- طلا
- نوبت
- آشتی
- خطرناک
ه ح دو حرف، یک صدا: «ه» · ۱۴ کلمه
- گندمهای
- سحرخیزی
- خیابانهای
- زحمتکش
- راحت
- راهنمایی
- آهنگساز
- همین
- همان
- حواس
- کوچهها
- راهنما
- رگهای
- فروشگاه
ق غ دو حرف، یک صدا: «ق» · ۵ کلمه
- قشنگی
- باغبان
- مقایسه
- باغهای
- مراقبت
ا ع صدای آغازی «ا» یا «ع» · ۵ کلمه
- ایجاد
- عبورومرور
- رعایت
- اداره
- ساعت
کلمههای دیگر درس
- کوشایی
- نانوا
- بنا
- پرکاری
- خوشرنگی
- رانندگی
- شاداب
- پرورش
- آفریده
- آشنا
- شیرینیفروش
- پارچه
- باوفا
- بیدار
- کلنگ
- پیادهرو
- آجر
- بیل
- کاشی
- بنایی
- دارو
- کبری
- کال
- پیچ
- جریان
- مژگان
متن کامل درس «دوستان ما»
چه گندمهای زرد قشنگی! اینها را چه کسی کاشته است؟
کشاورز؛ همان کشاورز کوشایی که دوست ماست.
چه نان گرم و خوشمزهای! چه کسی آن را پخته است؟
نانوا؛ همان نانوای سحرخیزی که دوست ماست.
چه کوچهها و خیابانهای پاکیزهای! چه کسی آنها را تمیز و پاکیزه کرده است؟
رفتگر؛ همان رفتگر زحمتکش و مهربانی که دوست ماست.
چه خانههای راحت و زیبایی! این خانهها را چه کسی ساخته است؟
بنّا؛ همان بنّای پرکاری که دوست ماست.
چه باغهای سرسبز و چه گلهای خوشرنگی! این درختها و گلها را در این باغها، چه کسی کاشته است؟
باغبان؛ همان باغبان پرتلاشی که دوست ماست.
چه خیابانهای منظّمی! چه رفت و آمد مرتّبی! این نظم و ترتیب را در خیابانها، چه کسی ایجاد کرده است؟
مأمور راهنمایی و رانندگی؛ همان مأموری که دوست ماست.
چه کلاس شاد و بانشاطی! چه دانشآموزان دوستداشتنی و سختکوشی!
این گلهای شاداب را چه کسی پرورش داده است؟
معلّم؛ همان معلّم مهربان و دانایی که دوست ماست.
این دوستان خوب و چیزهای قشنگ را چه کسی آفریده است؟
مورچه اشکریزان، چرا اشکریزان؟بخوان و بیندیش
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی میکرد که نان میپخت؛ چه نانهای خوشمزهای! وقتی بوی نانهای خالهپیرزن در هوا میپیچید، همه از پدربزرگها و مادربزرگها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّهها، از کلاغها، گنجشکها و جوجهها گرفته تا مورچهها، خوشحال میشدند؛ چقدر خوشحال!
یک روز مثل همیشه، خالهپیرزن آرد را خمیر و تنور را روشن کرد، امّا تا آمد نان را به تنور بچسباند، نان از دستش افتاد توی تنور. خالهپیرزن خم شد تا نان را بردارد. باز هم خم شد؛ آنقدر خم شد که فقط پاهایش از تنور بیرون ماند.
مورچهای از آنجا میگذشت. پاهای خالهپیرزن را دید. فکر کرد خاله پیرزن توی تنور افتاده است. گریه و زاری کرد؛ چه گریهای و فریاد کشید: «خاله به تنور، خاله به تنور.»
گنجشکی از آنجا میگذشت. مورچه را دید که مثل ابر بهار گریه میکند. پرسید: «مورچه اشکریزان، چرا اشکریزان؟»
مورچه گفت: «خاله به تنور، مورچه اشکریزان.»
گنجشک این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غصّه پرهایش ریخت. گنجشک پر زد و روی یک درخت نشست و جیکجیک کرد؛ آن هم چه جیکجیکی!
درخت دید پرهای گنجشک ریخته است. از گنجشک پرسید: «گنجشک پرریزان، چرا پرریزان؟»
گنجشک گفت: «خاله به تنور، مورچه اشکریزان، گنجشک پرریزان.»
درخت این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غصّه برگهایش ریخت.
پیرمرد ماستفروشی که در کنار دیوار ماست میفروخت، صدای نالهی درخت را شنید و گفت: «درخت برگریزان، چرا برگریزان؟»
درخت ناله کرد و گفت: «خاله به تنور، مورچه اشکریزان، گنجشک پرریزان، درخت برگریزان.»
پیرمرد این را که شنید، دلش پر از غم و غصّه شد؛ چه غم و غصّهای! از غم و غصّه ماستهایش را ریخت روی سر و صورتش.
از آن طرف، خالهپیرزن نانی را که توی تنور افتاده بود، بیرون آورد. بعد نانهایش را پخت و چند تا از آنها را برداشت تا پیش پیرمرد ماستفروش ببرد و ماست بگیرد. توی راه، پیرمرد را دید که با سر و روی ماستی میدود؛ آن هم چه دویدنی! پیرزن فریاد زد: «بابا ماستبهرو، چرا ماستبهرو؟»
پیرمرد تا خاله پیرزن را دید، فریاد زد: «خالهپیرزن، مگر توی تنور نیفتاده بودی؟ تو که صحیح و سالمی!»
خالهپیرزن گفت: «معلوم است که صحیح و سالمم! مگر قرار بود توی تنور بیفتم؟»
پیرمرد خوشحال شد؛ چقدر خوشحال! ماستها را از سروصورتش پاک کرد و فریاد زد: «خاله پیرزن که سالم است، نسوخته است.»
مورچه و گنجشک و درخت تا حرفهای پیرمرد را شنیدند و خاله پیرزن را دیدند، خوشحال شدند؛ چقدر خوشحال!
خبر توی ده پیچید. همه از پدربزرگها و مادربزرگها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّهها، از گنجشکها گرفته تا مورچهها، به خانهی خالهپیرزن رفتند. از نانهای خوشمزهاش خوردند و به اشتباه مورچه خندیدند؛ چه خندههایی!
متن از کتاب فارسی دوم (کد ۲۰۳، چاپ ۱۴۰۵)، سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی. شعرها و تمرینهای کتاب اینجا نیامدهاند.
کشاورز
نانوا
رفتگر
باغبان
پارچه
بیدار
دفتر
کاشی