فارسی دوم · درس ۱۶
دیکتهٔ درس ۱۶ فارسی دوم: پرواز قطره
- ۶جملهٔ دیکته
- ۷۲کلمهٔ املایی
- ۴۹کلمه با حرف همصدا
دیکتهٔ درس ۱۶ فارسی دوم: پرواز قطره — nikipoo.ir/dikteyar
جملههای دیکتهٔ شب
هر جمله را آرام و تکهتکه بخوانید؛ کودک روی دفترش بنویسد.
- قطره در دریا زندگی میکرد.
- خورشید وسط آسمان بود.
- باد تندی وزید.
- گیاهان تشنه سیراب شدند.
- قطره با بخار به آسمان رفت.
- کمکم ابر بزرگی درست شد.
کلمههای با حرف همصدا
اینها همان کلمههاییاند که در دیکته بیشتر غلط میشوند؛ حرف همصدا رنگی است. پیش از دیکته با هم بخوانیدشان.
س ص ث سه حرف، یک صدا: «س» · ۱۰ کلمه
- آسمان
- صحرا
- سیراب
- صورت
- بوسید
- نامناسب
- نادرست
- مصرف
- صرفهجویی
- مگس
ز ذ ض ظ چهار حرف، یک صدا: «ز» · ۷ کلمه
- پرواز
- وزید
- زمینهایی
- نیاز
- ناراضی
- اضافه
- مواظبت
ت ط دو حرف، یک صدا: «ت» · ۱۶ کلمه
- قطره
- وسط
- قطرههای
- اطراف
- تندی
- تشنه
- طلایی
- تندتند
- ناتمام
- نامرتب
- تقسیم
- درختان
- مرتب
- تکه
- تاریک
- کتابفروشی
ه ح دو حرف، یک صدا: «ه» · ۸ کلمه
- ناگهان
- ناراحت
- همراه
- رودها
- گیاهان
- خوشحالی
- آهستهآهسته
- فایدههایی
ق غ دو حرف، یک صدا: «ق» · ۴ کلمه
- قشنگی
- بوق
- واقواق
- کلاغ
ا ع صدای آغازی «ا» یا «ع» · ۴ کلمه
- ابر
- بعضی
- عزیزم
- عطر
کلمههای دیگر درس
- خورشید
- موجی
- پراکنده
- لبخندی
- فریاد
- بله
- گرما
- نور
- پاشید
- کمکم
- بخار
- آرامآرام
- ناآشنا
- نابینا
- ناشنوا
- گلاب
- شنیدنی
- بوییدنی
- موج
- بالدار
- پشه
- پروانه
- جانوران
متن کامل درس «پرواز قطره»
خورشید وسط آسمان بود و از بالا به دریای آبی نگاه میکرد. ناگهان آب دریا موجی زد و قطرههای آب به اطراف پراکنده شدند. خورشید قطرهی آبی را دید که خیلی ناراحت است. از او پرسید: «چرا اینقدر ناراحتی؟»
قطره گفت: «دلم میخواهد مثل چند روز پیش، به شکل ابر دربیایم.»
خورشید گفت: «چه شد که به دریا آمدید؟»
او گفت: «ما اوّل ابر بودیم. یک روز داشتیم با دوستانمان بازی میکردیم که ناگهان باد تندی وزید. باد ما را به این طرف و آن طرف برد. آنجا هوا خیلی سرد بود؛ باران شدیم و روی دریا باریدیم. خیلی از دوستانم روی کوه و جنگل و صحرا باریدند؛ بعضی از آنها هم، همراه رودها به دریا آمدند.»
خورشید گفت: «حالا چرا دلتان میخواهد دوباره به شکل ابر دربیایید؟»
قطرهی آب گفت: «چون دوست داریم در آسمان به اینطرف و آنطرف برویم. در آنجا باران بشویم و بر زمینهایی که به آب نیاز دارند، بباریم و گلها و گیاهان تشنه را سیراب کنیم.»
خورشید لبخندی زد و گفت: «عزیزم، هیچ ناراحت نباش! من میتوانم دوباره شما را به شکل ابر قشنگی دربیاورم.»
قطره با خوشحالی فریاد زد: «راست میگویی؟»
خورشید گفت: «بله!» بعد، گرما و نور خود را روی قطرههای آب پاشید. آنها کمکم گرم شدند، بعد هم آرامآرام بخار شدند و بالا رفتند و به شکل یک تکّه ابر کوچک و قشنگ درآمدند.
ابر کوچولو آنقدر بالا رفت که به خورشید نزدیک شد و صورت طلایی و قشنگ خورشید را بوسید.
شیر و موشحکایت
شیری در زیر درختی خوابیده بود. موشی از راه رسید و شروع کرد به بازی کردن با دم او. شیر از خواب بیدار شد و با خشم موش را گرفت. موش با ترس و لرز گفت: «ای شیر مرا ببخش. من هم یک روز به تو کمک میکنم.»
شیر خندهاش گرفت، فکری کرد و گفت: «موش برای من که سلطان جنگل هستم، چه کاری میتواند انجام دهد؟»
چندی گذشت و شکارچیها شیر را به دام انداختند. شیر هرچه تلاش کرد، نتوانست خود را نجات دهد. همانموقع موش رسید؛ بندها را جوید و شیر را نجات داد. شیر از اینکه موش را دستکم گرفته بود، پشیمان شد و به اشتباه خود پی برد.
متن از کتاب فارسی دوم (کد ۲۰۳، چاپ ۱۴۰۵)، سازمان پژوهش و برنامهریزی آموزشی. شعرها و تمرینهای کتاب اینجا نیامدهاند.
خورشید
ابر
صورت
کلاغ
پروانه