کودک پایهٔ اول الگوی «ستاره، خورشید، ستاره، خورشید» را زود میبیند، ولی وقتی تکهٔ تکرار بلندتر شود یا جای خالی وسط ردیف بیفتد، حدس میزند بهجای اینکه قاعده را پیدا کند. الگوها همین مهارت را قدمبهقدم میسازد. پایهٔ اول از الگوی دوتایی شروع میکند، به تکههای سهتایی، الگوی رنگ و اندازه میرسد و جای خالی را از آخر به وسط و بعد به دو جا میبرد. پایهٔ دوم الگو را به عدد وصل میکند: شمارش چند تا چند تا، رو به جلو و رو به عقب، و برجهایی که با گام ثابت رشد میکنند.
از نمونه به قاعده
در هر ردیف دستکم دو تکهٔ کامل الگو پیش از جای خالی دیده میشود. کودک باید از روی همین نمونهها قاعده را بفهمد، نه اینکه حدس بزند. این تمرین استدلال از نمونه به قاعده است؛ همان مهارتی که بعدها در الگویابی و حل مسئلهٔ کتاب ریاضی به کارش میآید. در مرحلههای بعد، جای خالی به وسط ردیف میرود تا کودک قاعده را از دو طرف بسنجد.
یک ویژگی در هر بار
در الگوی رنگ، نقش کاشی ثابت میماند و فقط رنگ عوض میشود؛ در الگوی اندازه، فقط بزرگی. کودک یاد میگیرد به یک ویژگی توجه کند و بقیه را کنار بگذارد. بعدتر که الگوها نقش و اندازه را با هم عوض میکنند، او آمادهٔ دیدن دو ویژگی در کنار هم است. این توانایی جدا کردن ویژگیها، بعدها در دستهبندی و شناختن شکلها هم به کار میآید.
از شکل به عدد
در پایهٔ دوم کاشیها کنار میروند و عددها میآیند، مثل «۵، ۱۰، ۱۵، ؟». کودکی که در پایهٔ اول تکرار را دیده، حالا گام ثابت را میبیند. شمارش دوتا دوتا و پنجتا پنجتا که کتاب دوم میخواهد، اینجا به شکل الگو تمرین میشود، و برجهای رشدی همان قاعده را با بلندی برجها نشان میدهند.
سرنخی که به تکرار اشاره میکند
اگر کاشی اشتباه انتخاب شود، آرام برمیگردد و بازی کودک را به دیدن تکرار ردیف دعوت میکند، نه به خود جواب. بعد از دو اشتباه پشتسرهم، کاشی درست برق طلایی میزند. کودک هیچوقت گیر نمیافتد و هر ردیف را کامل میبیند، پس آخرین تصویری که از هر الگو در ذهنش میماند، الگوی درست است.